۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

باقرخان‌ سالار ملى‌ :

باقرخان‌ ملقب‌ به‌ «سالار ملى‌»، از رهبران‌ برجستة انقلاب‌ مشروطه‌ و یار و هم ‌رزم‌ ستارخان در سال1240شمسی ‌در محلة خیابان‌ تبریز، متولد شد. در جوانى‌ در محلة خود به‌ دلیری‌ و عیاری‌ شهره‌ بود و به‌ این‌سبب‌، مدتی كدخدای‌ آنجا شد،گفته‌اند كه‌ به‌ روزگار مظفرالدین‌ میرزا، در استیفای حقوق مردم‌ آذربایجان‌ بود.اما آنچه‌ او را برانگیخت‌ تا استعداد خویش‌ را در سازمان‌دهى‌ جنبش‌ توده‌ها و رهبری‌ آن‌ نشان‌ دهد، تلاشهای‌ محمدعلى‌ شاه‌ در برافكندن‌ بنیاد مشروطه‌ و ظهور دوره استبداد صغیر بود.درپى‌ بمباران‌ مجلس‌ و تفویض‌ حكومت‌ و فرماندهى‌ نظامى‌ آذربایجان‌ به‌ كسانى‌ چون‌ محمد ولى‌ خان‌ تنكابنى‌ و عین‌الدوله‌ و عبدالمجید میرزا، انقلاب‌ در آذربایجان‌ اوج‌ گرفت‌ و چون‌ ستارخان‌ نیز از امیرخیز به‌ پا خاست‌، ‌باقرخان‌ هم‌ از محلة خیابان‌ به‌ او پیوست‌ و با مجاهدانى‌ كه‌ گردآوردند،قصد تهران‌ و كمك‌ به‌ مجلس‌ شورا كردند، اما انجمن‌ ایالتى‌ تبریز كه‌ حضور آن‌ دو را در شهر ضروری‌ مى‌دانست‌، مانع‌ رفتن‌ آنها شد.در این‌ میان‌ مردم‌ تبریز و مجاهدان‌ اجازه ورود به‌ عین‌الدوله‌ و اردوی‌ دولتى‌ ندادند و ستارخان و باقرخان به‌ تصرف‌ ورودیهای‌ شهر و سنگربندی‌ درخیابانها دست‌ زدند.در نخستین‌ رویاروییهای‌ قوای‌ دولتى‌ با مردم‌ تبریز، حوزه نفوذ و اقتدار باقرخان‌ ‌به‌ تدریج‌ با ضعف‌ مرتجعان‌ و هواداران‌ شاه‌، نفوذ بیشتری‌ یافت چنانكه‌ با محاصرة تبریز توسط قوای‌ دولتى‌ كه‌ موجب‌ بروز قحطى‌ در شهر شد، باقرخان‌ وظایف‌ دیگری‌ را نیز برعهده‌ گرفت‌ و اخطاریه‌ها و اعلامیه‌های‌ شورای‌ مخفى‌ تبریز، به‌ مهر ستارخان یا باقرخان صادر مى‌گردید.
گزارشها و مراسلات‌ كنسولگریهای‌ روس‌ و انگلیس‌، حاكى‌ از نگرانى‌ مأموران‌ بیگانه‌ از فعالیتهای‌ باقرخان‌ و ستارخان‌ است‌ كه‌ به‌ تعبیر آنها موجب‌ اغتشاش‌ در شهر شده‌ بود. در اواخر رمضان‌ 1326 بازارهای‌ تبریز بسته‌ شد و انجمن‌ ایالتى‌ به‌ تشكیل‌ نیروهای‌ نظامى‌ به‌ فرماندهى‌ باقرخان‌ و ستارخان‌ دست‌ زد كه‌ هزینه‌های‌ آن‌ را مردم‌ مى‌پرداختند.به‌ هر حال‌، در این‌ میان‌ رحیم‌ خان‌ چلبیانلو به‌ دستور محمدعلى‌ شاه‌ بر تبریزیان‌ تاخت‌ و یكى‌ از نخستین‌ اهداف‌ او تخریب‌ و تاراج‌ محلة خیابان‌ بود كه‌ از لحاظ نظامى‌ و شمار مجاهدان‌ در درجة اول‌ اهمیت‌ قرار داشت‌.حملات‌ بیوك‌ خان‌ پسر رحیم‌ خان‌ به‌ خیابان‌ راه‌ به‌ جایى‌ نبرد و رحیم‌ خان‌ خود به‌ تبریز تاخت‌.دلیری‌ ستارخان‌ که مردم و مجاهدان ‌را رسماً به‌ ادامة مبارزه‌ فراخواند، اوضاع‌ را به‌ نفع‌ مشروطه‌ خواهان‌ تغییر داد.باقرخان‌ به‌ درخواست‌ انبوه‌ مردمى‌ كه‌ از مسجد صمصام‌ خان‌ به‌ سوی‌خانة او روان‌ شدند، عزم‌ مقابله‌ با رحیم‌ خان‌ كرد.سرانجام‌ نیز به‌ همت‌ او و دیگر مجاهدان‌، محل‌ استقرار رحیم‌ خان‌ در باغ‌ شمال‌ تصرف‌ شد.پس‌ از آن‌، رشته امور شهر در دست‌ مجاهدان‌ افتاد و طرفداران‌ شاه‌ و مرتجعان‌ كه‌ در شبكه‌ای‌ مفسده‌انگیز گرد آمده‌ بودند، به‌ ناچار شهر را ترك‌ كردند.
با اینهمه‌، عین‌الدوله‌ به‌ دستور شاه‌، شهر را در محاصره‌ گرفت‌ و جنگى‌ خونین‌ آغاز شد و باقرخان‌ كه‌ اردویش‌ مقابل‌ قوای‌ عین‌الدوله‌ قرار داشت‌، رشادتهای‌ كم‌نظیر نشان‌ داد و چون‌ نمایندگان‌ روس‌ و انگلیس‌ به‌ بهانة حمایت‌ از اروپاییان‌، اولتیماتوم‌ شدید اللحنى‌ خطاب‌ به‌ انجمن‌ ایالتى‌ تبریز فرستادند، باقرخان‌ به‌ این‌ اخطار وقعى‌ ننهاد و از كار دست‌ نكشید.در این میان تحولاتی صورت گرفت و سردار و سالار عزم تهران نمودند.در زنجان‌، شیخ‌ محمد خیابانى‌ و میرزا اسماعیل‌ نوبری‌ و برخى‌ از وكلای‌ مجلس‌ در ملاقاتى‌ با اسماعیل‌ امیرخیزی‌، منشى‌ و مشاور ستار، از رفتن‌ باقرخان‌ و ستارخان‌ به‌ تهران‌ ابراز نگرانى‌ كردند.امیرخیزی‌ چارة كار را در این‌ دید كه‌ میرزای خراسانى‌ آنها را به‌ عتبات‌ دعوت‌ كند.پس‌ چون‌ مجاهدان‌ به‌ قزوین‌ رسیدند،از علمای‌ نجف‌ تلگرافى‌ رسید كه‌ آنها را به‌ تشرف‌ فرا مى‌خواند.با اینهمه‌، استقبال‌ گرم‌ مردم‌ از مجاهدان‌ در همة شهرها و آمادگى‌ تهرانیان‌ برای‌ استقبال‌، موجب‌ شد تا سردار و سالار هر دو سفر به‌ عراق‌ را به‌ پس‌ از دیدار از تهران‌ موكول‌ كنند.به‌ هر حال‌ سردار و سالار ملى‌ در میان‌ استقبال‌ بى‌سابقة مردم‌ وارد تهران‌ شدند و پذیرایى‌ باشكوهى‌ از آنان‌ شد.‌ستارخان‌ را نخست‌ در باغ‌ صاحب‌ اختیار، و سپس‌ در پارك‌ اتابك‌، و باقرخان‌ را در باغ‌ عشرت‌آباد جای‌ دادند و مجلس‌ شورای‌ ملى‌ نیز با اهدای‌ لوحى‌ به‌ تقدیر از آنها برخاست‌.
ستارخان‌ 4 سال‌ بعد درگذشت‌ و باقر خان‌ نیز چند سال‌ بعد، در آغاز جنگ‌ جهانى‌ اول‌، در زمرة گروهى‌ از آزادی‌خواهان‌ در محرم‌ 1334 رهسپار عراق‌ شد، پس ازمدتی به دنبال‌ پراكنده‌ شدن‌ آزادی‌ خواهان‌، باقرخان‌ و یارانش‌ را به‌ فكر بازگشت‌ به‌ ایران‌ انداخت‌، درسال (‌ 1335ق‌) وی‌ و یارانش‌ در راه‌ بازگشت‌ در حدود مرز قصر شیرین‌ در خانة مردی‌ به‌ نام‌ محمدامین‌ طالبانى‌ بیتوته‌ كردند، ولى‌ شبانگاه‌ همه‌ به‌ دست‌ او كه‌ طمع‌ در اموالشان‌ بسته‌ بود، كشته‌ شدندچند روز بعد مأموران‌ ‌ كه‌ از سابقة شرارتهای‌ محمدامین‌ آگاه‌ بودند، از ماجرا خبر یافتند و او را گرفتند و پیكر باقر خان‌ را كه‌ در گودالى‌ دفن‌ شده‌ بود، یافتند.محمدامین‌ طالبانى‌ اعدام‌، و باقرخان‌ همانجا به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.در آذرماه‌ 1354 جسد باقرخان‌، سالار ملى‌ از روستای‌ محمدامین‌ كه‌ اكنون‌ بیشمان‌ نام‌ دارد، به‌ تبریز منتقل‌، و با احترام‌ در گورستان‌ طوبائیه‌ دفن‌ شد و بنایى‌ شایسته‌ بر گور او برپا گردید و چندی‌ بعد نیز یكى‌ از خیابانهای‌تبریز«سالار ملى‌»نام‌ گرفت‌.باقرخان‌ تنها یك‌ دختر به‌ نام‌ ربابه‌ داشت‌ كه‌ در 31 خرداد 1347ش‌، 7 سال‌ پیش‌ از انتقال‌ پیكر پدرش‌ به‌ تبریز، درگذشت‌.

قاچاق نبی :

نبی دهقان زاده اي گمنام بود روزي جرقه ی خشم پدرش «علي كيشي»، به ستمي ناروا و بيگاري در زمين ارباب چنان شعله ور مي گردد كه دراعتراضش به ظلم و نابرابري، غضب خان چنان اوج مي گيرد كه تن نيمه جان او را نقش زمين مي کند و اينجاست كه نبي با خشونت به اعتراض بر مي خيزد واز واهمه ي انتقامي سخت، زادگاهش را به اجبار ترك مي كند.آبها از آسياب مي افتد و نبي از غربت باز مي گردد و پدر و مادر به فكر عروسي وي مي افتند كه شايد از اين رهگذر آرامش از دست رفته را بازيابند و روح عاصي او اندكي آرام گيرد. «نبي» دلداده و مفتون « هجر» است و حديث اين عشق آتشين ، شهره ي آفاق.اما هجر را ازنبي دريغ مي دارند و گزيري جز گريز نمي ماند و دو دلداده چون به رغبت دست در دست هم فرار مي كنند.
پدر«هجر» به وصلت آنان رضايت مي دهد.زندگي، روالي عادي به خود مي گيرد و اما واقعه اي، نبي را براي هميشه به كوران مبارزه و ميان دهقانان مي كشاند.مادرش «گوزل» مورد تهديد امنيه ها قرار مي گيرد و نبی كه با آنان در مي افتد ،رشادتهايش نام آورش مي كنند و به سيماي مبارزي فراري درمي آيد كه جز قنداق تفنگش بالشي بر بالينش ديده نمي شود.آوازه ي«قاچاق بني»در ايل و محال مي پيچد و هرجا كه بيدادگري خانها و اربابان ، دمار از روزگارخلق درمي آورد او يكه تاز ميدان مي گردد و با حمايتي كه وي از ستمديدگان مي نمايد و حمايتي نيز كه مظلومين از وي مي كنند ، در قلب مردم جاي خود را هر روز وسيع و وسيع تر مي يابد.
دهقانان او را در ميان خود مي پذيرند و او هر از گاهي را در دهي مي ماند و نام و نشان او از حكومتيان مخفي نگاهداشته مي شود و بدينسان « قاچاق نبی » تجسم آمال و آرزوهايي ميگردد كه تحقق آنها چون آتشي زير خاكستر ، در دلهاي مردمان عصر و ديار ،هرچند پنهان اما همچنان سوزان و روشن بود .اما « هجر » شيرزني بي باك كه دور از ايل و تبار به روي زين اسب و دوشادوش قاچاق نبي سرگشته ي دياران است و شيفته ي رزم و دليري.
امنيه ها و مأموران حكومتي تزار روسيه ،با همدستي مالكين و فئودال ها ، هرجا كه خبري از نبي مي يابند ، قشون و افرادشان را به دستگيري او راهي مي سازند و اما قاچاق نبی چون عقابي سرافراز از خطر مي گريزد و اوج قله ها را مأوايش مي سازد . در سير مبارزه ، قاچاق نبي به عصيا نگري شكست ناپذير بدل مي گردد كه وقتي خصم بر او توان چيره گري نمي يابد با توطئه اي سازمان يافته «هجر» را به غل و زنجير مي كشند و در محبس اش مي اندازند تا نبي را در دام اندازند.«هجر» رنج و زخم تازيانه را بر جان مي كشد و كينه هايش به نابرابري ها ، صيقل مي يابد و شيفتگي و عشق اش به « نبي » بيش از پيش پرجلا و پرشكوه مي گردد.
 نبي كه به رهايي او مي رود با اسب يكتا و و فامندش«بوزآت»چنين ساز و نوا آغاز مي كند :"اسبم بوزآت" پلنگ رزم است ! نگاهش مغرور چون نگاه عقاب و چشمانش قشنگ همچون چشم آهوان. مونس شانه هايم تفنگ است و زينت كمرم خنجر و شمشير .چون تندر و طوفان بتاز اي « بوزآت » كه « هجر » در محبس است و دل بي تاب ... ."بدينسان نبي و هجر را بارها اسیر دام و ميله هاي زندان مي كنند و اما باروها و حصارهاي محبس خانه ها ، با توانگري انديشه و ياري ياران و دليران ، تاب آنان را نمی آورند و همچنان پرخروش و پرتوان به ياري محرومان مي شتا بند و « آينالي»كه تفنگ نبي بود چون رعد مي غرد و ترس بر جان ظالمين مي اندازد.
روزگاري كه قاچاق نبي از تعقيب و گريز امنيه ها هيچ جايي را امن و امان نمي يابد درشبی باراني كه ارس طغيان مي كرد و باد وطوفان ،درختان بيشه ها را مي شكاند و صفير گلوله ي ژاندارم ها با نفير باد مي پيچید به همراه هجر با گيسواني افشاني در باد و تفنگي بر دوش و قطارهاي فشنگي كه حمايل شانه هايش بود و بر روي اسب همچون برق مي تازيد ، از آبهاي پرخروش ارس مي گذرد تا پيش ياران آن سوی ارس مأواي امني بيايد.
هجر با « مهدي »، يار يگانه و وفادار نبي کنار ارس مي ماند و اما نبي، رهسپار رزم و ستيز مي گردد و غافل از اينكه امنيه های هردو سوی ارس با تحريك مالكان و فئودال ها آني از آنان غافل نيستند.در غياب نبي، تعدي حيثيت هجر مي كنند كه هجر ، بي باك و دليرانه پاس ناموس مي دارد و مردانه مي كُشد و مي رزمد و آوازه ی گُردي و جسارتش تا دورترها مي گسترد . كينه ي خصم ، از نبي آنچنان اوج مي گيرد كه از هيچ دسيسه اي براي هلاك او فرو نمي مانند تا اينكه از مكر و فريب يك زن براي قتل نبي سود مي جويند.
زن مكارِِ"شاه حسین" يكي از ياران نبي را با تطميع و بذل طلاها و جواهرات گول مي زنند و روزي كه نبي ميهان آنان است ، او به ناروا مدعي آزار نبی به خويشتن مي شود و شاه حسين از اين ادعاي كذب چنان مي آشوبد كه تفنگش را برمي دارد و پنهاني منتظرنبی مي ماند . قاچاق بني كه بي خبر از همه جا با خيل يارانش سوي خانه ي رفيق مي آمد هدف تفنگ شاه حسين قرار مي گيرد و گلوله ها چنان كاري و عميق بر دلش مي نشينند كه تنها مجالي مي يابد چنين سخن گويد :« اي دوست،اي نامرد براي چه كشتي مرا؟ من كه خاك پاي تو بودم چرا گذاشتي نامردمان و غداران به آرزوهايشان چنين آسان برسند؟
 آي هجر ! اي زيباترين سوگلي ديار! كجايي كه يارت را كشتند !؟ نبي ات را كشتند ! در غربت، آن هم يك رفيق ... اي مردمان ، اي ياران، نبی را كشتند ! نبی را كه فدايي ايل و تبار بود و فريادرس بيچارگان ! ... دشمنان هرگز دل اين كار را نداشتند ... يك عزیز... يك دوست مرا كشت ! يك ...» مي گويند كه نبي آهي نكشيد و آنچنان از آينالي چسبيده بود و چنان خشمي در ابروانش گره خورده بود كه گويي غضب خفته در سيماي او،هنوز تا ابد جاودانه است.با مرگ "نبی" زن ها مويه آغاز كردند و عروسان و دختران در عزايش گيسوان كندند و ياران به خونخواهي بپا خواسته و" شاه حسين "و زن نابكارش را كشتند و اما نامهای" نبی و هجر" ماندند تا در دلها، زيستني دگرگونه آغاز كنند.

سید عظیم شیروانی :

سید عظیم شیروانی فرزند سید محمد در سال 1251ه.(1835م.) در شهر شماخی چشم به جهان گشود. درهفت سالگی از پدر یتیم ماند وپیش جد پدری اش ملا حسین  به تحصیل پرداخت.درجوانی برای تکمیل تحصیلات خودبه نجف و کربلا و شام و بیت المقدس و قاهره رفت و روزگاری نیز در بغداد و استانبول رحل اقامت افکند و نیز به زیارت حج رفت و مانند سلف خود"خاقانی"در مکه ومدینه چکامه های غرایی درتوحید و نعت پیغمبر سرود.پس از بازگشت به زادگاه خویش به تدریس روی آورد.بزرگانی  چون میرزا علی اکبر صابر (هوپ هوپ) وسلطان  مجید غنی زاده را تربیت کرد وچندانجمن ادبی ازجمله "بیت الصفا" را تاسیس کرد.سید عظیم گذشته ازدیوان دارای آثاری با نامهای قصص الانبیا /غزوات حضرت علی/ ربع الاطفال/ شیروان نامه/ حکایات منظوم و...است.در فیلم جاودانی" او اولماسین بو اولسون "اشعار وی توسط خواننده ای به نوایی بسیار حزین میخواند.سید عظیم در سال(1267ش.1888م.) روزبیست ویکم رمضان در سن 53 سالگی چشم از جهان فرو بست.
 من اویله بیلردیم کی منه یاراولاجاقسان / عالمده منه یار وفادار اولاجاقسان / من اویله خیال  ائتمیشیدیم ای گول رعنا/ سربسته اولان غملره غمخوار اولاجاقسان/ قد تجلی من شعاع الکاس  انوارالبها تلک فضل الله بل یهدی لنور من یشا / مشرق ساغردن ائتدی آفتاب می طلوع / مغرب میناده وئردی عالمه  نورو بها / مئی ظهورو اولدو ساغردن عیان عالملره / کور اولما چئشمیمنه وئر دور ساغردن جلا /غولغول مینا صدای حقی ائیلرآشیکار/ دعوت حقدیر بو گون آفاقی توتموش بو صدا جان و دل صبح ازلدن  طالیب دلدار ایکن/ شوکر کیم تاپدی گوزوم دیدار ساغردن ضیا/ جام مئی آیینه اسرارحقدیر ای کونول/  ایسته سن اسرار حقی جم ایله اول آشینا / یوخدو بیر رمز آشنا بو عصر بد فرجامدا / ایلمه اسرار حقی چوخدا"سید"برملا.خواه موسی دامنین توت خواه عیسی ای فتا ترک قیل فرعون  نفسی عشقه  ائیله اقتدا /  عشقدیر اول قوه جاذب  کی خاک مکه دن/ ائتدی جسم عنصری احمدی عرش آشینا/  /عشقدیر کیم کی ائدر وادی ایمندن خروش / عشقدیر کیم کی درخت طوردان ائیلر ندا /اول گدای عشق سلطانلیق مرادیندیر اگر / کیم دیار عشقده آفاقا سلطاندیر گدا.

داستان کوراوغلو دریک نگاه :

داستان پهلوانی های (کوراوغلو) درآذربایجان وبسیاری از کشورهای جهان بسیارمشهور است، این داستانها اززمان وقایع شاه عباس و وضع اجتماعی این دوره سرچشمه  میگیرد.داستان کوراوغلو وآنچه  درآن  بیان میشود تمثیل حماسی و زیبایی از مبارزات طولانی مردم بادشمنان داخلی وخارجی  خویش میباشد.نهال قیام بوسیله مهتری سالخورده بنام(علی کیشی) کاشته میشود  که پسری  داردبنام  (روشن) ( کوراوغلوی سالهای بعد)و خود مهترخان بزرگ حشم داری  است به نام (حسن خان) وی بر سرا تفاقی بسیار جزئی که  آن را توهینی نسبت به خود تلقی میکند دستور میدهد چشمهای علی کیشی رادر آورند،علی کیشی با دو کره اسب که آنها را ازجفت کردن مادیانی افسانه یی دریایی به دست آورده بود همرا پسرش روشن از قلمرو خان خارج میشود وپس از عبور از  سرزمینهای بسیار سرانجام در (چنلی بئل) یعنی کمره ی مه آلود، که کوهستانی  سنگلاخ وصعب العبورمسکن میگزیند.
روشن کره اسب ها  را به دستور جادوئی مانند پدرخویش درتاریکی  پرورش میدهد ود قوشابولاق درشبی معین آب تنی میکند وبدینگونه عاشقی در روح اودمیده میشود و علی کیشی از یک تکه سنگ آسمانی که در  کوهستان افتاده است  شمشیری برای پسرش  سفارش میدهد و بعد از  اینکه همه سفارش ها و وصایایش را میگذارد میمیرد. روشن او را در قوشا بولاق به خاک می سپارد و به تدریج آوازه  هنر و شهرتش از کوهستانها  میگذرد و در  روستاها و  شهرها به  گوش میرسد ، دراین هنگام او به کوراوغلو (کورزاد) شهرت یافته است دو کره اسب همان اسبهای بادپای مشهور او می شوندبه نامهای (قیرآت - دورآت) کوراوغلو سرانجام موفق میشود حسن خان را به چنلی بئل آورده به آخور بسته  و انتقام پدرش  را از او  می گیرد . (عاشق جنون)  به کوراوغلو میپیوندد  و به تبلیغ  افکار بلند کوراوغلو وچنلی بئل می پردازد وراهنمای آنان می شود.
آنچه در داستان مطرح شده بخوبی نشان میدهد  که  داستان کوراوغلو براستی و براساس وقایع اجتماعی و سیاسی زمان و مخصوصا با  الهام از قیام ( جلالی لر) خلق شده است،نامهای شهرها و روستاها  و رودخانه ها و  کوهستانها که در داستان  آمده هر  یک  به نحوی مربوط به سرزمین و شورش جلالی لر است.اما کوراوغلو تنها تمثیل قهرمانان و قیامیان عصر خود نیست وی خصوصیتها وپهلوانی های(بابکیان) را دارد. آنجا که کوراوغلو (پهلوان ایاز) را ازپدرش می گیرد وبا خود به چنلی بئل می آورد و سردسته پهلوانان میکند ، ما به یاد ( جاویدان) می افتیم که (بابک) را  از مادرش گرفت وبه کوهستان برد و سردسته قیامیان کرد. کوراوغلو پسر مردی است  که چشمانش را حسن خان درآورده  و (جاویدان) نیز مادری دارد که چشمهایش را درآورده اند احتمال  دارد  که  بابک مدتی برای در امان ماندن از چنگ ماموران خلیفه به نامها و القاب مختلف  می زیسته  و باید  با چند نام میان  خلق شهرت  میداشته است.
روابط اجتماعي (چنلي بل) روابطي عادلانه و به همگان است. آنچه بدست می آید در اختيار همه قرار مي گيرد. همه در بزم و رزم شركت مي كنند.كوراوغلو هيچ امتيازي بر  ديگران ندارد جز اين كه همه او را به سركردگي پذيرفته اند، به  دليل آنكه به صداقت و انسانيتش ايمان دارند.نگار كه به دلخواه از زندگي شاهانه خود دست كشيده و به چنلي بل آمده، تنها همسر كوراوغلو نيست كه همرزم و همفكر او نيز هست.نگار زيبايي و انديشمندي را با هم دارد.پهلوانان از او حرف مي شنوند  و حساب مي برند، و او چون مادري مهربان از حال هيچ كس غافل نيست و  طرف مشورت همگان است  حتي  كوراوغلو به موقع خود براي پهلوانانش عروسي نيز به راه  مي اندازد.
زن هاي چنلي بل معمولا  دختران  در پرده ي خان هايند كه از زبان عاشق ها وصف پهلواني و زيبايي اندام پهلوانان را مي شنوند و عاشق مي شوند و آنگاه به پهلوانان پيغام مي فرستند كه به دنبالشان آيند. اين زنان، خود، در پهلواني و جنگجويي دست كمي از مردان خويش ندارند بند بند حماسه ي كوراوغلو از آزادگي و مبارزه و دوستي و انسانيت و برابري سخن مي راند. دريغا كه فرصت بازگويي آن همه در اين مختصر نيست.داستان كوراوغلو، در عين حال از بهترين و قويترين نمونه هاي نظم و نثر آذري است و تاكنون  هفده بند  از  آن جمع آوري شده و  به چاپ رسيده كه از پرفروشترين كتابهايي است كه به  زبان آذربایجانی بوده است.

تختی پهلوان افسانه ای جهان : مردی از تبار همدان :

مردم استان همدان در طول تاریخ تا به امروزبزرگان بسیاری را در عرصه علوم و معارف و فرهنگ و هنر و سینما و ورزش و .... به جامعه بشری تقدیم کرده اند که هر یک از ایشان در حوزه خود از نوابغ به شمار میروند.(تختی) بزرگ مرد دنیای کشتی نیز شخصیت دیگری است که از میان مردم  همدان برخاست ودر قلبها جاودانه شد . امری که بسیاری از ما تاکنون اطلاعی از آن نداشتیم. تختی گوهری بود از عصاره شرف و متانت و ورزشکاری کامل و مردمی و دارای شخصیت جهانی که سخن گفتن و مطلب نوشتن دربارة وی، کار بسیار دشواری است ولی به گفتة شاعر: "آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید.تختی یک پهلوان واقعی بود با صفات برجستة انسانی، فتوت و جوانمردی، وفای به عهد، مبارزه با ظلم و ستم، حمایت از مظلوم، گذشت، ایثار، عشق بی پایان به مردم به ویژه مردم محروم و پا برهنه و حجب و حیا از بارزترین خصوصیات تختی بود.
وی در پنجم شهریور ۱۳۰۹ در خانواده ای متوسط و مذهبی در خانی آباد تهران متولد شد. پدرش رجب خان، دو پسر و دو دختر داشت که فرزند پنجم خانواده یعنی غلامرضا متولد شود، اسم پدر بزرگ غلامرضا، حاج قلی بود، او فروشنده خواربار بود و در دکانش همیشه روی تخت بلندی می نشست و به همین دلیل، مردم خانی آباد اسمش را گذاشته بودند، حاج قلی تختی و بعدها همین نام بود که به خانوادة آقا رجب منتقل شد.حاج قلی تختی قبل از تولد غلامرضا در راه سفر به مکه توسط راهزنان گرفتار شده و ناجوانمردانه به قتل رسیده بود. صغری خانم مادرتختی یکی از زنان بسیار با ایمان و پرهیزکار و متدین محله بود. او غلامرضا را در دامن پاک و پر از مهرش پرورش داد.صغری خانم یکی از عشق های بزرگ تختی در زندگی اش بود، او تا پایان عمرش، مجنون وار مادرش را دوست می داشت .اجداد تختی از ترکهای همدان بودند و تختی نیز به زبان ترکی کاملاً مسلط بود. نرگس تختی خواهر بزرگ غلامرضا تختی می گوید: (پدر بزرگم حاج قلی اهل همدان بود).
در کتاب زندگی و مرگ جهان پهلوان تختی (در آینة اسناد) نیز، اجداد تختی همدانی قید شده است غلامرضا تختی بعد از اینکه در المپیک ۱۹۵۶ ملبورن (استرالیا) موفق به کسب مدال طلای المپیک گردید، مجلة کیهان ورزشی مصاحبه ای با وی انجام داد که در۳ شماره چاپ شد. در آنجا از تختی پرسیده میشود: جناب تختی با حریفان خود چطور صحبت می کردید: آقا تختی پاسخ میدهد: با حریف ترکیه ای به زبان ترکی صحبت می کردم.آقای اسد شیخ بیگلو که متولد ۱۳۱۸ روستای چای کسَن مرند در۳۵ کیلومتری مسیرمرند به جلفا می باشد، در گفتگو با نگارنده این سطور، در مورد ترک بودن تختی می گوید: ما در سال۱۳۳۷ در تهران در کاری مشغول بودیم و بعد از ظهرها به قهوه خانه زیر زمینی که در نزدیکی میدان انقلاب کنونی (تقریباً ۳۰ متری میدان) واقع بود، می رفتیم. در آن زمان غلامرضا تختی هم که با صاحب قهوه خانه دوست بود، به قهوه خانه می آمد و اکثر کسانیکه به قهوه خانه می آمدند، ترک زبان بودند و تختی با بعضی از آنها که سلام و علیک داشت به زبان ترکی صحبت می کرد و لهجة ترکی ایشان به لهجة ترکی همدانی نزدیک بود.
 در یکی از روزها که با دوستانم مشغول کشیدن قلیان بودیم، تختی رو به ما کرد و به زبان ترکی گفت: "سیزکی جوانسیز، نییه قلیان چکیرسیز، گئدین ورزش ائلیین " شما که جوان هستید چرا قلیان می کشید، بروید ورزش کنید.عباس شمالی یکی از فرزندان مرحوم پهلوان حسن شمالی که رئیس شعبة خیام بانک سپه تبریزبود در مصاحبه با نگارنده، در مورد ترک بودن تختی می گوید: پدرم می گفت در مدت۱۰ سالی که در تهران بودم و با تختی که رفیق صمیمی بودم و به زورخانة پولاد می رفتیم و با هم ورزش باستانی می کردیم، تختی با من به زبان ترکی صحبت می کرد و کاملاً به زبان ترکی مسلط بود "پدر تختی ۳۰ هزار متر زمین در جنوب تهران داشت، این زمین ها در زمان رضا خان برای احداث ایستگاه راه آهن تصرف شد و بدین ترتیب خانوادة تختی از هستی ساقط شد تختیِ ۷ ساله مجبور شد برای گذراندن زندگی خانواده اش سر کار برود.
 ابتدا در دکان نانوایی و سپس در دکان نجاری شیخ ابراهیم مشغول بکار شد. بعد از این واقعه، رجب خان که برای خودش یلی بود و قد و قامت بلند و بالایی داشت و به شهادت مردم خانی آباد، قطعات یخ ۱۲۰ کیلویی را به راحتی بلند می کرد و به این طرف و آن طرف می برد، دچار ضعف جسمی و روحی شدیدی شد. او در اواخر عمر تقریباً مشاعرش را نیزازدست داد،با قدی خمیده ازکوچه ها می گذشت وساعتها روی پله های سنگی مسجد قندی می نشست.غلامرضا تختی از کودکی به ورزش علاقة زیادی داشت. او هرگز به فکر قهرمان شدن نبود، بلکه ورزش را فقط برای سلامتی و تندرستی می خواست. خود بارها گفته بود: فکر اینکه روزی قهرمان کشور یا قهرمان جهان شوم، خجالتم می داد.
کاشف و مشوق تختی در کشتی، فردی ترکیه ای بنام (صاییم بیگ آریکان) بود. این ترک بود که هم تختی را با ورزش کشتی آشنا ساخت و هم او بود که تربیت تختی را در کشتی به عهده گرفت. تُرک بودن آن دو ، علاقة پدر و فرزندی در بین آنها ایجاد کرد. تختی صاییم بیگ را پدر معنوی خود می دانست و به او احترام فوق العاده می گذاشت.صاییم بیگ آریکان اولین سر مربی کشتی آزاد ایران، از سال۱۹۴۸المپیک لندن تا سال۱۹۵۲ هلسینکی، که اهل ترکیه بود، ماجرای کشف تختی را چنین بیان می کند:"یک روز برای گردش و خرید به بازار رفته بودم، دیدم عدّه ای از جوانان با هالتری که خود ساخته بودند، وزنه برداری می کردند. تختی هم در میان آنها بود، با یک نگاه به او، تحت تأثیر هنر نمایی‌اش قرار گرفتم و از آوی خواستم تا به دارالفنون بیاید و کشتی را دنبال کند، تختی دعوت مرا پذیرفت و به تمرین کشتی در سالن دبیرستان دارالفنون پرداخت بعدها تختی تمرینات خود را در باشگاه پولاد دنبال کرد و مدت یک سالی که از تمریناتش در کشتی می گذشت، موفقیت خاصی بدست نیاورد.
تختی در این باره می گوید: پس از یک سال تمرین، کوچک ترین موفقیتی بدست نیاوردم. علاوه بر اینکه گل نکردم، حتی ضعیف تر هم شدم... باران استهزا و تمسخر به سرم باریدن گرفت و همه به من می گفتند تو خود را بی سبب شکنجه میدهی، برو دنبال کارت، تو اصلاً به درد کشتی نمی خوری ... پس از آنکه متوجه شدم قادر به تحمل نیستم و این باران هم هیچ گاه بند نخواهد آمد، راه خوزستان را در پیش گرفتم. در آنجا یک سال در شرکت نفت مسجد سلیمان کار کردم، زندگی کردم و مبارزه، مبارزه با خود و با ناسزاهای مردمی که رنج فراوانی بر دوش من گذارده بود، اما طاقت این را نداشتم که بیشتر از یک سال این رنج را به دوش بکشم.
پس از اینکه به تهران آمدم، آنها پسر هفتاد کیلویی را دیدند که هشت کیلو چاق تر شده بود، اما این چاقی دلیل آن نشده بود که در هر دقیقه ده مرتبه از کشتی گیران زمین بخورم. این یکسال دوری برای تختی بسیار مفید بود، چرا که در این مدت به مبارزه با نفس خودش پرداخت و چنان خود را ساخت که دیگر هیچ کس قادر نبود او را از مسیری که در پیش گرفته بود، باز دارد. در همین زمان، شروع به مطالعه در زندگی و احوال بزرگان جهان کرد، این مطالعات فشرده، تأثیر خوب و عمیقی بر روحیه و شخصیت او گذاشت.تختی می گوید:
 تمرین های جدید را در سربازخانه شروع کردم، وقتی در سال۱۳۲۸ در مسابقة بزرگ ورزشی شرکت کردم، در همان اولین دوره ضربة فنی شدم. اما تمرین های جدی و سختی را در پیش گرفتم ... من راه خودم را می دیدم، راهی بود روشن، که در آن می شنیدم: رضا، تو کاری به این حرفها نداشته باش، راه خودت را بگیر و برو، آینده مال توست، متعلق به کسانی است که بیشتر از همه رنج برده اند. غلامرضا تختی در سال ۱۳۲۹ به مقام قهرمانی ایران در وزن۷۹ کیلوگرم رسید و از آن تاریخ به بعدپانزده سال تمام قهرمان ایران شد، مقامی که حفظ آن در این مدت طولانی از عهدة هر کسی بر نمی آید.

شگفتیهای قانون هماهنگی اصوات ترکی :

در زبان ترکی در گذشته و امروز برای نامیدن موسیقی سه کلمه«کوی Küy »،«موسیقی Musiqi »و«موزیک Müzik »بکار رفته است.هر کدام از این کلمات مرحله و دوره ای تقریبا یک هزار ساله از تاریخ پیدایش، رشد، تغییر، تحول و تکامل موسیقی ترکی را نمایندگی می کنند. کوی Küy بیشتر به موسیقی مودال،موسیقی Musiqi به موسیقی مقامی و موزیک Müzik به موسیقی تونال دلالت دارد.همچنین کوی Küy نماد پیوستگی و وابستگی به فرهنگ باستان و ملی ترکی، موسیقی Musiqi نماد تاریخ و موزیک Müzik نماد رویکرد ملت ترک به غرب و مدرنیته می باشد.در زبان ترکی برای نامیدن آهنگ و ترانه عمدتا سه کلمه «ماهنی Mahnı»،«تورکو Türkü » و «شارکی Şarkı»بکار میروند.هر دو کلمه ماهنی Mahnı در آذربایجان، از ریشه معنی و شارکی Şarkı در ترکیه، محرف شرقی کلماتی عربی اند.تورکو Türkü نیز که به معنی ترانه و آهنگ فولکلوریک است،از علاوه کردن پسوند نسبت عربی   به کلمه ترک Türk و تلفظ کلمه حاصل ترکی بر اساس قانون هماهنگی اصوات ترکی بدست آمده است.
خود کلمه موسیقی هم،کلمه ای عربی سریانی یونانی است.کلمات میزقان Mızqan و میزقانچیلیق Mızqançılıq که در لهجه های آذربایجانی بکار می روند نیز از همین ریشه اند.از شواهد بسیار مهم تمدن و مدنیت ترکی، فرهنگ موسیقیائی این ملت است.درهم بودن معانی کلماتی مانند کوی،ییر و قوشماق در تورکی قدیم،نشان از ارتباط نزدیک شعر و موسیقی و آواز در فرهنگ تورکی است.به واقع دو فرهنگ موسیقیائی و فرهنگ زبانی در ارتباطی متقابل باهم بوده متمم یکدیگر بوده و ترمینولوژی موسیقی،فصل مشترک این دو فرهنگ است.
در قرون گذشته موسیقی و ترمینولوژی موسیقی ترک بویژه در نزد نخبگان و به موازات زبان ترکی خاص این دسته از جمله ادبیات موسوم به دیوانی، بشدت تحت تاثیر زبانهای دیگر قرار گرفته است.نمونه بارز این تاثیرپذیری یکطرفه اما همه جانبه، موسیقی موسوم به موغام در آذربایجان است.وفور کلمات و تعبیرات غیرترکی در فرهنگ موسیقیائی ترکی و آذربایجان و کلا در زبان ترکی هم در شمال و هم در جنوب به آن چنان ابعادی رسیده است که هویت و تشخص زبان ترکی را در معرض خطر قرار داده است. و این در حالی است که برای بسیاری از این کلمات و تعبیرات مهاجم و خارجی ،در زبان ترکی معادلهای دقیق و رسائی موجودند.به همه حال این وضعیت ناخوشایند می باید متوقف و اصلاح شود.در همین رابطه در زیر نخست در باره چند بن اساسی تورکی «کوی، های، ییر، قوشوق، بییی،…» توضیحات مختصری داده شده و پس از آن لیست کوتاهی از واژگان تورکی مربوط به فرهنگ موسیقیائی داده می شود:
کوی Küy:
موسیقی کلمه کوی Küy در تورکی قدیم به معنی موسیقی بوده،بیش از ١٢٠٠ سال بی انقطاع در زبان تورکی بکار رفته است.در لهجه ها و منابع تاریخی زبان تورکی؛کوی،کو،کوگ،کٶغ، کوغ، کوو «Göğ, Gök, Göy Gü, Güğ, Gük, Güv, Köğ, Kök, Köy, Kü, Küğ, Kük, Kük, Küy»به معانی موسیقی کلامی با آلات،عموما هر نوع صدا، شهرت و آوازه، خبر،«دیوان لغات ترک»، عروض شعر،آواز، معیار آواز«بو ییر نه کٶغ اوزه اول؟ köğ gözəl ol  Bu yer nəوزن این شعر،مقام این آهنگ چیست؟»، صعود و نزول صدا در هنگام آوازخوانی«ار کٶغله ندی Ər köğləndi مرد با بالا بردن و پائین آوردن صدایش آواز خواند» است.مصادر این کلمه که برخی آنرا اصلا چینی دانسته اند کٶغله نمک Köğlənmək،کویله نمک Küylənmək  و کویه مک Küyəmək«مانند اویون  - Oyunاویناماق Oynamaq ، بوشBoş – بوشاماق Boşamaq ، آدAd – آداماق Adamaq،قانQan – قاناماق Qanamaq،ییر Yır – ییرماق Yıramaq »میباشند.از همین ریشه است در تورکی قدیم کولوگ Külüg «مشهور،معروف»،کوکه مک Kükəmək «مشهور شدن» و در ترکی جدید کوکره مک Kükrəmək «غرش شیر»،کوکره ییش Kükrəyiş،کوکره شمک Kükrəşmək، کولو Küylü «موسیقی دار».
کلمه کوی در بسیاری از زبان و لهجه های تورکی معاصر مانند ازبکی، تاتاری، باشقوردی، قاراچای بالکار«مالکار»،قوموق،قزاقی و چوواشی هنوز به معانی ای مانند صدا،موسیقی،مقام، آهنگ،ترانه و ملودی،آثاری زیبائی که با سازهای مردمی نواخته می شود بکار میرود.در ازبکی کویله مکKüyləmək به معنی آواز خواندن، آهنگ خواندن و ترنم کردن است.فرم چوواشی کلمه کوی در تورکی عمومی، که وه Keveبه معنی ملودی و آهنگ است.عده ای کلمات کٶک در زبان تورکی به معنی پرده موسیقی و آکورد «کوکله مکKِkləmək» به معنی آکورد کردن ساز است، کووس Kuus «آلت ضرب نظامی از پوست گرگ، عینا به زبان فارسی وارد شده است»،قودوک   «صدای نی، در ازبکی»،قولاق Qulaq و قونوشماق Qonuşmaq در تورکی را نیز همریشه با “کو Kü ”دانسته اند.
هایHAY : ترانه
در زبان ترکی آذربایجانی، ترکیبی به شکل «های-کوی Hay-Küy» و به معنای هیاهو وجود دارد. «واژه هیاهو در زبان فارسی خود محرف این کلمه ترکیبی ترکی است: هیاهو=هایاهوی =های+ ا +هوی.مانند کلمه دیگر ترکی در زبان فارسی پایاپای=پای+ ا +پای». جزء دوم این کلمه و یا هو- هوی از ریشه کوی Küy،به معنی موسیقی است.جزء اول این ترکیب،یعنی کلمه«های Hay »به معنی ترانه ای که از گلو و حنجره خوانده شود است.در زبان ترکی آذربایجانی از همین ریشه کلمات،ترکیبات و کاربردهای زیر وجود دارند: هایلاماق Haylamaq،های- هارای Hay haray، هایلا گله ن،هویلا گئده ر Hayla gələn huyla gedər.فرم کلمه های Hay در تورکی شرقی قای Qay به معنی از حنجره آواز خواندن، آهنگی که از حنجره خوانده شود است. از همین ریشه است «هایجی Haycı» خواننده «خاکاس» قایچی Qayçı: اوزان مردمی که با ساز موسوم به توپشور داستانهای قهرمانی را می خواند «آلتای»،کسی که آهنگها را از حنجره و به همراه ساز قوپوز می خواند«شور»،قایلاماق Qaylamaq از حنجره آواز خواندن «شور، تئلئوت، سیبری»،هایلاماق Haylamaq : از حنجره خواندن «خاکاس»، قایداماق Qaydamaq:از حنجره خواندن «آلتای» و کلمات قاییم Qayım به معنی مسابقه آهنگ و قاییر ماQayırma به معنی نقرات در آهنگ «قزاقی».
معادل این دو کلمه اخیر در ترکی آذربایجان هاییم Hayım «مسابقه آهنگ» و هاییرما Hayırma «نقرات»است. همچنین در سواحل جنوب شرقی دریای سیاه و بخشهای آذربایجانی ترکیه اصطلاحی مربوط به موسیقی به شکل قایدا Qayda وجود دارد که عده ای آنرا در ارتباط با کلمه های- قای مذکور دانسته اند.قایدا در میان تورکمانان یٶروک به معنی کوک آلت موسیقی و در حوالی دریای سیاه، ایکیزدره، ماچکا، شیران، سورمه نه، شالپازاری، تیرابزون،…به معنی آهنگ، ترانه، ملودی، نغمه و مقام است.از همین ریشه است ترکیبات قایدایا اویماق Qaydaya uymaq،قایدادان گئتمک Qaydadan getmək «پیروی از ریتم ترانه»،قایدا توتدوروب گئتمک Qayda tutdurub getmək «باصدای بلند آوازهای شاد خواندن هنگام راه رفتن»،قایداسیندا سٶیله مک Qaydasına söyləmək «ترانه را بر اساس قوانین آن خواندن»،قایدایی پوزماق Qaydayı pozmaq «خواندن ترانه خارج از قاعده»است.
ییر YIR : آواز
در ترکی معاصر کلمه «ییر Yır»به معنی آواز است،در تورکی قدیم ایر، ییر Ir, Yır, Yir, İr به معانی نغمه،هوا «دستگاه»،شعر، آهنگ،ترانه و در بعضی موارد به معنی غزل و شکل نظم،و مصدر ییرلاماق Yırlamaq, Irlamaq به معنی با نغمه خواندن، تغنی، آهنگ خواندن،شعرخوانی، آواز و ترانه خوانی، آهنگ را با مقامات خواندن«اول ییر ییرلادی Ol yır yırladı،او آواز خواند» بکار رفته است.مصادر این کلمه «ییرلاماق Yırlamaq» و «ییراماق Yıramaq » است.از همین ریشه است «ییراغو Yırağu» (آوازخوان، نوازنده، خواننده)،«ییرلاییش Yırlayış» (طرز و اصول تغنی و آوازخوانی)، «ییرلاییجی Yırlayıcı» (آوازخوان، مغنی، خواننده)، «ییرچی Yırçı» (کسی که ییر می خواند)، «ییر قوشماق Yır qoşmaq» (سرودن منظومه و شعر). در لهجه ترکی قاشقایها از دیاسپورای ترکان آذربایجانی در جنوب ایران،کلمه «ییر Yır» را به معنی شعر و شعر آهنگ، «ییرچی Yırçı» را به معنی شاعر و «ییرماق Yırmaq» را به معنی سرودن شعر بکار برده می شود. همچنین در ترکی قدیم مصدری به شکل اورلاماق Orlamaq – اورلاماقUrlamaq – اوریلارماق Urılamaq به معنی همخوانی وجود دارد.
عده ای این کلمه را همریشه با ایر،یر مذکور دانسته اند.امروز در ترکی مدرن «اورلاماق Orlamaq»به معنی باهم آواز خواندن،«اورلاشی Orlaşı»به معنی همخوانی و «اور Or»به معنی گروه کر است.فرم این کلمه در تورکی مدرن ییر، ایر (اویغور، کامان، بارابان، سویونی، کویبال، چاغاتای، شاقای، آذربایجان، آناتولی) و در تورکی شرقی به شکل«جیر»- «چئر» ست:«جیراو» (قازاق، قاراقالپاق)،«جیر»،«جیرو»(قازان، قیرقیزی).باشقورتها هنرمندانی که داستانهای ملی شان را تصنیف و اجرا می کنند «ییراو» - « ژیراو» می نامند.همچنین در اویغوری مصادری به شکل«چار» یعنی صدا کردن،«چارقولاماق»به معنای آواز خواندن وجود دارد.در میان قزاقها و از جمله قزاقهای ساکن در ایران «جار جار» و یا «یار یار» ترانه ای است که در زمان استقبال از عروس توسط شاعر آوازخوان با دومبرا (نوعی دوتار تورکی) به عنوان خوش آمد گوئی در جمع مهمانان اجرا می شود.
در زبان سومری نیز کلمه ای به شکل «سیر» موجود و به معنی آوازخوانی بوده است.با حرکت از این نقطه عده ای کلمه «شارقی» در ترکیه را نیز از منشا تورکی دانسته اند و آنرا با کلمات «سور»،«سیر» در سومری، و «سار» در شور، تئلئوت، قیرقیزی به معنی آهنگ و ترانه، و «سارناماق» در تورکی قارائیم به معنی آواز خواندن پیوند داده اند. در زبان ترکی مصدری به شکل اٶتمک ötmək به معنی خواندن انسان و دیگر جانداران وجود دارد که بویژه در مورد آوازخوانی پرندگان بکار می رود. این مصدر همچنین به معنی درآمدن صدای سازهای بادی است.
قوشوق QOŞUQ : شعر
در تورکی یکی از معانی مصدر«قوشماق Qoşmaq »،سرودن و خواندن سروده ها است. (اول ییر قوشدو Ol yır qoşdu،او غزل سرود، ییر قوشولدو Yır qoşuldu منظومه سروده شد).در ازبکی امروز قوشوقQoşuq نوعی آهنگ در باره امور روزمره و قوشوقچو Qoşuqçu به معنی خواننده است.از همین ریشه است کلمه قوشان Qoşan به معنی سراینده و قوشوق Qoşuq به معنی شعر و قوشانتی Qoşantı در تورکی مدرن به معنی مقاله. عده ای قوشان را همریشه با قوسان Qosan، اوسان Osan، اوزانOzan در تورکی باستان به معنی سراینده و خواننده مردمی دانسته اند.در ترکی معاصر آذربایجان، قوشان Qoşan به معنی سراینده و قوشار Qoşar  به معنی شاعر «مانند یازار Yazar به معنی نویسنده»،قوشوق Qoşuq به معنی شعر، «عمدتا عروضی»، قوشقو Qoşqu به معنی شعر «عمدتا هجائی»، قوشاق Qoşaq به معنی منظومه و پوئما و «آییتیم Ayıtım  به معنی سرود، آییتیش Ayıtış به معنی مشاعره» است.
باغدار BAĞDAR: آهنگساز
در ترکی مدرن مصدر باغداماق Bağdamaq در ترکیه باداماق به معنی آهنگ سازی، سرودن و تصنیف قطعه موسیقی بکار می رود. از ریشه باغ Bağ ،مانند آل Al – آلداماق Aldamaq ، اون ـ ön - اونده مک ـndəmək . از معانی دیگر باغداماق، در هم پیچیدن، چند چیز را پس از درهم کردنشان به هم بستن، وضعیت را به حالت معضلی غیرقابل حل در آوردن، پا روی پا انداختن، درشت و ناجور دوختن. از همین ریشه است باغدا Bağda «قطعه موسیقی»، باغدار Bağdar «آهنگساز»، باغداشیق Bağdaşıq «متجانس»،باغداشیم Bağdaşım «تجانس»،باغداشما Bağdaıma «امتزاج»،باغداشدیرماق Bağdaşdırma ،باغدالاماق Bağdalamaq،باغدا آتماق Bağda atmaq «در ورزش کشتی»، باغداشماق Bağdaşmaq نوعی نشتن پای چپ بر ران راست، پای راست بر ران چپ.
بییی BİYİ : رقص
کلمه بییی Biyi در زبان تورکی به معنی رقص است. فرمهای قدیمی این کلمه بۆدیک Büdik از مصدر بۆدیمک Büdimək،بیدیمک Bidimək، بئییمک Beyimək بیییمک Biyimək (کومان)، بئیمک Beymək (قیپچاق) به معنی رقصیدن، دانس کردن می باشد. مشتقات دیگر این مصدر در تورکی قدیم عبارتند از بودیشمک Büdişmək - باهم رقصیدن، بودیتمک Büditmək - رقصانیدن. شکل مدرن مصدر بودیمک با تبدیل د به ی، بیییمک Biyimək است. در لهجه و زبانهای تورکی گوناگون مشتقات و ترکیبات گوناگون این مصدر بکار میروند: بیییمک Biyimək،بئیینمک Beyinmək،بییله مک Biyləmək «قرقیزی»،بیله مک Biləmək «قزاقی»، بٶدیمک Bِdimək «خاکاس»، بیییو Biyiv «باشقورد»، بیی Biy «قازاق، قیرقیز»، بییو Biyü «تاتار».
کلمه دیگری که در ترکی معاصر و به طور گسترده ای برای ایفای مفهوم رقص بکار می رود،کلمه « اویونOyun »است که هم به معنی رقص و هم به معنی هر نوع بازی کودکانه،تفریحی، نمایشی، مسابقه ای،.. می باشد.کلمه اویون و فرم قدیمی آن اویوق Oyuq رقص، دانس، موزیک، از ریشه اویماق Oymaq به معنی رقصیدن، جهیدن و پریدن مشتق شده است.در زبان و لهجه های گوناگون تورکی قدیم علاوه بر اویون «رقص، تفریح»، کلمات بسیار دیگری به معنی رقص و یا انواع گوناگون آن بکار رفته اند.برخی از آنها که بعضی علاوه بر رقص، معانی دیگری از قبیل تفریح و ضیافت و… نیز دارند عبارتند از: تالپیماق Talpımaq به معانی تموج، به اهتزاز در آوردن، پریدن و ایستادن، حس، برخوردن، تالبیماق Talbımaq تئلئوت خارزم،تالابیماق Talabımaq عثمانی،تالابیماق Talabımaq،تالبیماق Talbımaq،تاببالاتماق Tabbalatmaq، اٶگرونچögrünç ، اٶگرونچوله مک ögrünçülemek، ییرقاماق Yırqamaq،جیرقاماق Cırqamaq،ایرقالIrqal،منگیله تمک Meŋilətmək،سورمک Sürmək این کلمه در معنی ضیافت و جشن وارد زبان فارسی نیز شده است.
در ترکیبات چهارشنبه سوری،سور دادن، …چوغیماق Çoğımaq،قوتروشماق Qutruşmaq، ایلینچوله مک İlinçülemək،شه وه که Şeveke،جورجونا Curcuna،سونگوکلیچ Süŋükliç، توقورجون Toqurcun،سالماقSalmaq،گنجرGencer.در آذربایجان انواع گوناگون رقصهای ملی ترکی مانند بارBar «آراز باری Araz barı ،…» هالای Halay «قاشقای هالایی Qaşqay halayı،شاهسئوه ن هالایی Şahsevən halayı ،…» وجود دارند. هالای رقص ملی مشترک بین ترکهای ترکیه، آذربایجان و جنوب ایران است. با توجه به آنچه گفته شد،تخصیص کلمه اویون Oyun برای هر نوع بازی- معادل Play, Game انگلیسی مصدر اویناماق Oynamaq ، بازی کردن؛ اویونچو Oyunçu = بازیکن مسابقه؛ اوینامان Oynaman = بازیگر، هنرپیشه؛ بیییBiyi برای رقص معادل Dance انگلیسی مصدر بیییمک Biyimək = رقصیدن؛ بیییتمک Biyitmək = رقصاندن؛ بیییشمک Biyişmək = باهم رقصیدن؛ بیییچی Biyiçi = رقاص ؛ تالپی Talpı برای باله مصدر تالپیماق Talpımaq = اجرای رقص باله کردن؛ تالپیچی Talpıçı = بالرین و سور Sür به معنی فستیوال پیشنهاد شده است.

آشئیق حسن اسکندری :

حسن اسکندری در سال 1326 شمسی در روستای کلاله از توابع قره‌داغ زاده شد. پدرش آقاخان اسکندری نام داشت. او در 10 سالگی به تبریز رفت و در کارگاه قالیبافی به کار پراخت. علاقه به موسیقی موجب شد تا قاوال زنی را بیاموزد. او چنان پیشرفت کرد که در سال 1344 در تالار تریبت تبریز برنامه اجرا کرد.بعد به تهران رفت.در سال 1346 در آموزشگاه موسیقی نام نویسی کرد و دو سال نزد فاریا آموزش دید. در سال 1347 ازدواج کرد و چندی بعد به تبریز بازگشت و به حرفة قالی بافی مشغول شد. در کنار این کار، نزد عاشیق حاجی عبادیان، عاشیق عبدالعلی نوری و عباس عبادیان به آموختن رموز عاشیقی پرداخت.اسکندری در 1349 نزد عاشیق عیسی دئشن نواختن قاوال را به صورت حرفه‌ای آغاز کرد. استادان دیگرش عاشیق علی بخشی، عاشیق عزیز شهنازی و عاشیق حاج محمدباقر هستند. از 1350 رسماً به جرگة عاشیقها پیوست و حتی در رادیو نیز برنامه اجرا کرد. از سال 1354 تا 1356 یک هفته در سال به اجرای برنامه در تالار تربیت تبریز می‌پرداخت.
در این سالها گروه بزرگ موسیقی عاشیقلار را ترتیب داده و با سرپرستی خود به اجرای برنامه پرداخت.عاشیق حسن با اجرای برنامه گروهی در جشنوارة موسیقی فجر مقام دوم را کسب کرد. از آن پس او و گروهش در همه جشنواره‌های فجر حضور یافته و جوایزی دریافت کرده‌اند. در 1370 مقام دوم تکنوازی، در 1375 مقام اول گروهی، در سالهای 1369، 1378 و 1379 مقام اول آوازخوانی را به دست آورد. از 1370 تاکنون در کشورهای مختلفی چون جمهوری آذربایجان، ژاپن؛ آلمان، انگلستان، فرانسه، هلند، چین، ازبکستان، قزاقستان، اسلواکی، اتریش، اسلوونی، مجارستان، چک وترکیه برنامه اجرا کرده است.
گروه عاشیق حسن در جشنوارة موسیقی آوینیون فرانسه در 1370 به عنوان گروه برگزیده شناخته شد. او در 1375 به عنوان بهترین تنظیم کننده برنامه های موسیقی رادیو و تلویزیون و در 1379 و 1380 به عنوان بهترین خواننده و تنظیم کننده برای تولیدات رادیو و تلویزیون انتخاب گردید.
او داستانهایی از فرهنگ عامه آذری را نیز با  تک نوازی و تک خوانی روایت جدید کرده است. از آثار اوست: 1- کوراوغلو (در4 شماره) 2- لیلی و مجنون 3- به یاد عاشیق قشم. 5- حیدربابا 6- آذربایجان عاشیغی و نیز اجرای مشترکی با عالیم قاسموف و عمران حیدری که آن هم به صورت کاست انتشار یافته است. عاشیق حسن در کنار برنامه‌های فرهنگی و هنری اقدام به تأسیس شرکت گوزل قوپوز تبریز نموده که در تهیه و ضبط و پخش نوارهای صوتی و تصویری فعالیت می نماید. تاکنون این شرکت 16 کاست از هنرمندان را تولید کرده است. عاشیق حسن هم اکنون در تبریز اقامت داشته و در آموزشگاه خود (آموزشگاه اسکندری) به تربیت هنرجویان موسیقی و آواز مشغول است.